گفته بودی همسفرم هستی مرا تا پای جان / دستهایت بالشم قلبت برایم آسمان
گفته بودی دوستم داری نرم از پیش تو / گفتمت جانان من قلبم به زیر پای تو
یاد داری گفتمت با من نشی نا مهربان ؟ / جان و روحم مال تو تنها کنار من بمان ؟
یاد داری گفتمت بی تو دلم تنها شود؟ /همصدابامرگ و هم پیمان غمها می شود؟
گفته بودی هیچ وقت از پیش قلبم نی روی / بی من ودستای من تا خانه غمها روی
حال ای نامهربان ِای نارفیق بی وفا ! /دست هایم مانده تنها تو کجا و من کجا ؟
من به هر روز و شبم کارم شده اشک وفغان/تو کجایی تا ببینی حال و روزم این زمان؟
بی خبرم از حال من رفتی و پر غم گشته ام / خود ببین همچون خدا تنهای تنها گشته ام
گفته بودی می شوی غمخوار و همدم بر دلم/ خانه ی قلبت شود کاشانه ی عشق دلم
یاد داری آن همه شبها که در وقت اذان / دست اندردست هم رفتیم تاهفت آسمان ؟
یاد داری بوسه عشقی به لبهامان نشست؟/عهد عشق و یاری آنجا بر دلای ما نشست
یاد داری دست گرمت روی قلبم را فشرد ؟ /از تپش هایش تو فهمیدی چگونه دل سپرد
آه پس کو آن همه عشقی کزان دم میزدی ؟/کو نشان دوستت دارم که حرفش میزدی ؟
بی وفا تنها شدم غمخوار من بودی رفیق!/ عشق من بودی چرا خنجر زدی ای نارفیق!
یاد داری گفتمت یک لحظه بی تو مرده ام ؟ / هستی و دار و ندارم را به تو بسپرده ام
التماست کردم .... دست من را ول نکن / آسمان قلب من را بی فروغ و شب نکن
گفته بودی تاهمه عمرت دلت مال من ست/چشمهای مهربانت عاشق چشم من ست
آه قلبت را چه شداینگونه تنهایم گذاشت ؟ / همدم شبها واشک وحسرت ودردم گذاشت
رفتی و قلب مرا رسوای عالم کرده ای / نا رفیق ! مردانگی را بی هویت کرده ای
بر همه اشک های شبهای غریبانه ام قسم / نگذرم از ظلم تو تا که به آرامش رسم
تو شکستی بی گناه و بی سبب قلب مرا / جرم فلبم عشق ... بود و بس ای بی وفا!